میگویم: این عشق به فردی که تا همین چند ساعت قبل نمیشناختیمش از کجا میآید؟ خانم جوان لبخندبرلب میگوید: «قدیمیها میگفتند اگر خدا بخواهد مِهر کسی را به دلها بیندازد، محبتش را در آب میریزد. بعد، مردم آن آب را میخورند و عاشقش میشوند. این درواقع، وعده خداست که گفته محبت اولیایش را به دل مردم میاندازد. آقا سید مجتبی خامنهای هم همینطور شده محبوب دلهای ما…»
گروه جامعه خبرگزاری فارس-مریم شریفی؛ زن جوان، آرام و قرار ندارد. تا از قطار پیاده میشود، میرود سراغ ماموران انتظامات ایستگاه و با هیجانی که در حرکات دستش نمود پیدا کرده، جملاتی را خطاب به آنها میگوید. بعد، میرود سراغ خانمهایی که پرچم به دست با عجله دارند به سمت خروجیهای مترو حرکت میکنند. روی پله برقی هم، حال خانم جوان، همان است. دستهایش را بالا آورده و جملهای را با تمام توان فریاد میزند.همراه موج جمعیت که از ایستگاه مترو به سیل خروشان جاری در خیابان ملحق میشوم، تند تند در میان جمعیت چشم میگردانم بلکه پیدایش کنم. کار خداست که میبینمش. *
وسط خیابان ایستاده و جوری که انگار بخواهد خبر مهمی را به همه منتقل کند، در ازدحام جمعیت میچرخد و با مردم حرف میزند. از روی جدول وسط خیابان میپرم و از میان جمعیت خودم را به خانم جوان میرسانم. دست روی شانهاش میگذارم. به سمتم که برمیگردد، میگویم: چی شده که میخواید همه عالم رو ازش باخبر کنید؟ چشمهای زن جوان قبل از لبهایش میخندد و در همان حال میگوید: میخوام همه بدونن «این آخرین نبرده، خامنهای برگشته»…و این، حرف دل تمام حاضران در تجمع باشکوه ۱۸ اسفند سال ۱۴۰۴ در میدان انقلاب بود؛ تجمع بیعت با خامنهای دوم…
چه مبارک سحری بود…نه! این مردم، همان مردمی نیستند که سحر ۹ روز قبل، سراسیمه و پریشانحال، خودشان را به میدان انقلاب رسانده بودند. بر سر و سینه میزدند و در میانه بهت و ناباوری، حرف مشترکشان، اشکهای ناتمام بود. نه! اینها همان مردمی نیستند که گرگ و میش آن یکشنبه غمبار را در حالی به سپیده صبح گره زدند که کف خیابان نشسته بودند و مثل بچه یتیمهای بیپناه، در مصیبت شهادت پدرشان ضجه میزدند. امروز اما هیچکس روی پا بند نیست. در چهرههای مردمی که میدان انقلاب و خیابانهای منتهی به آن را در اقیانوس عظمت خودشان غرق کردهاند، هیچ نشانهای از یأس و افسردگی و خستگی دیده نمیشود. در چشمهایشان هنوز غم عمیقی موج میزند اما لبخند کمرنگی که روی چهرههای باصلابتشان نشسته، از یک اتفاق امیدآفرین خبر میدهد.
باز هم همهچیز به سحر برمیگردد. این بار اما مرغ سحر برایشان خوشخبر بوده. خبر انتخاب آیتالله «سید مجتبی حسینی خامنهای» بهعنوان رهبر جدید جمهوری اسلامی ایران در سحر نوزدهم ماه مبارک رمضان، همان خبری بوده که به این مردم، جان دوباره داده و به گامهای استوارشان برای ماندن در میدان مبارزه با «تمام کفر و استکبار»، توان مضاغف بخشیده. و حالا ساعاتی بعد از آن «مبارک سحر» و «تازه برات» ِ شب قدرش، مردم آمدهاند در مقابل چشم جهانیان فریاد بزنند: «اینهمه لشکر آمده/ برای بیعت آمده»…
توهم تغییر نظام داشتند اما حتی نتوانستند شعارهای ما را تغییر دهندهمه هستند؛ بزرگ و کوچک. مذهبی و غیرمذهبی. انقلابی و غیرانقلابی. باحجاب و شلحجاب و حتی بیحجاب. همان رنگینکمانی که ایران عزیز را شکل داده، حالا آمده بگوید متحد و یکپارچه در رکاب رهبر جدید است. بانوی جوانی که همراه عزیزانش در این مراسم خاص حاضر شده، یکی از همین مردم همیشه پای کار است که میگوید: «وقتی خبر انتخاب آیتالله سید مجتبی خامنهای را شنیدم، خیلی خوشحال شدم. میدانید، به چهره آقا مجتبی که نگاه میکنیم، یاد حضرت آقا برایمان زنده میشود.»
خواهر ۱۷ ساله خانم جوان هم وارد بحث میشود و میگوید: «میدانید چرا مردم اینقدر خوشحالند؟ چون رهبر جدید، فرزند رهبر شهید ماست و خون او در رگهایش جاری است. همین به ما قوت قلب میدهد که ایشان هم راه امام خامنهای شهید را ادامه خواهد داد. برخلاف ما، دشمنان از این انتخاب حسابی عصبانیاند. آخه آنها میخواستند نظام ما را تغییر بدهند اما حتی نتوانستند شعارهایمان را تغییر بدهند…»
من این روزها را ۳۶ سال قبل هم دیده بودم اما…از چهارراه ولیعصر(عج) به طرف میدان انقلاب در حرکتم و در همراهی با موج مردم ولایتمدار عاشق روزهدار، جز زیبایی چیزی نمیبینم. اما صحنهای که قلاب میشود و نگاهم را سمت خودش میکشد، از همه زیباتر است. جانباز سرافرازی که یک پا و یک دستش را در جبهههای جنگ جا گذاشته، در قامت یک کوه، روی جدول کنار خیابان نشسته و با تکان دادن پرچم ایران به مردم روحیه میدهد. نزدیک میروم و از حال و هوایش در این ساعات میپرسم. «بیژن مِهروَرز» که در ۲۰ سالگی در عملیات کربلای ۵ جانباز شده، با طمأنینه میگوید: «خدا را شکر میکنم که یک بار دیگر به ما عنایت کرد و با انتخاب رهبر جدید، کمک کرد از یک پیچ تاریخی مهم به سلامت عبور کنیم.»
تا میگویم: شما روز انتخاب حضرت آقا بهعنوان رهبر در ۱۴ خرداد سال ۱۳۶۸ را هم دیدید و به یاد دارید، میگوید: «بله. آن روزها یک جوان ۲۰ و چند ساله بودم. خوب یادم هست بعد از اعلام خبر ارتحال امام خمینی، به جماران رفته بودیم و در آن شرایط پر از غم و اندوه، منتظر بودیم رهبر جدید انتخاب شود.»میپرسم حس و حال امروزتان هم مثل حس و حال زمان اعلام رهبری حضرت آقاست؟ جانباز قهرمان وطن برخلاف انتظارم در جواب میگوید: «امروز خیلی عالیتر و باحالتر است چون آن روز مثل حالا، این هجمه سنگین جنایتکاران علیه کشور ما وجود نداشت و نفاق دشمنان داخلی اینهمه عیان نشده بود. اما به کوری چشم همه منافقان و کفار، امروز که رهبر جدید ما انتخاب شده، روز پیروزی حق بر باطل است.»
مژده بده! دشمنان از دین ما ناامید شدند…برای مردمان عاشقی که ۴۷ سال قبل برای حاکم کردن قرآن در ایران، علیه حکومت طاغوت قیام کردند، این روزها صحنه تحقق وعدههای قرآن است. این را یک مادر نکتهبین با برجسته کردن آیه ۳ سوره مبارکه مائده، به همه یادآوری کرده: «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم». خانمها را کنار میزنم و در پیادهرو کنار نردههای دانشگاه تهران، روبهروی خالق این دستنوشته الهامبخش میایستم و میگویم: چرا؟ چرا امروز کافران از دین ما ناامید شدند؟ «اقدس غروبی» لبخندبرلب در جوابم میگوید: «چون باز هم میتوانیم بگوییم: الله اکبر، خامنهای رهبر. چون دوباره به همه اثبات شد وعده خدا، دروغ نیست.
در ۹ روز سختی که از سر گذراندیم، خیلیها با دل پرخون میگفتند: مگر قرار نبود حضرت آقا، پرچم این انقلاب را به دست آقا امام زمان(عج) برساند؟ خدا در سحر امروز، جواب این سؤال را داد. حالا با رأی مجلس خبرگان، دل همه ما دوباره قرص شده که پرچم این انقلاب همانطور که همیشه دعا میکردیم، توسط امام خامنهای به دست آقا امام زمان(عج) خواهد رسید.»
آقا! حلال کنید، من پشیمانم…با خانم غروبی که حرف میزنم، حواسم به احوالات دختر جوانش هم هست که مدام بغض میکند و به حسرت سر تکان میدهد. به سمتش برمیگردم و از راز این حال پریشان میپرسم. لبهایش میلرزد و با همان چشمهای بارانی میگوید: «امثال من، اماممان را خیلی دیر شناختیم. برای خودم خیلی متاسفم. کاش زودتر میشناختمش.» سکوت میکنم. «هانیه آقایی» سؤالم را از نگاهم میخواند و میگوید: «خیلی راحت گول خوردیم. با اینکه ما دهه شصتیها خیلی چیزها دیده بودیم، اما در یک مقطع در مقابل هجمهها و شایعات درباره رهبر، تسلیم شدیم. و حالا دلم برای آقایی که نیست، خیلی غم دارد…»
میگویم از سحر امروز، حالتان تغییر نکرده؟ حس نمیکنید خدا یک فرصت دوباره به همه ما داده؟ چشمهای اشکبارش میخندد و میگوید: «چرا. چرا. همین حس را دارم. ما دیگر تحت هر شرایطی، تا آخر، پای رهبرمان میمانیم و انشاءالله با تقدیم جانمان، تا ظهور صاحبالزمان(عج) از این نظام حمایت میکنیم. به امام خامنهای جوان میگویم: به جبران تمام کارهای نکرده، تا آخر پشت شما هستیم…»
ما خودمان امام «مجتبی خامنهای» را انتخاب کردیمامروز هم از آن روزهایی است که چشمه ذوق مردم حسابی جوشیدن گرفته. در این میان، پوستری که یک خانم میانسال روی دست گرفته، حسابی جلب توجه میکند؛ زیر تصویر آیتالله سید مجتبی خامنهای که از کنار هم قرار گرفتن تعداد زیادی اثر انگشت خلق شده، نوشته: «عهد خون میبندیم با نایب امام زمان که تا آخرین نفس پای او خواهیم ماند.»
به پوستر که اشاره میکنم، گل از گل «خدیجه زهرایی» میشکفد و میگوید: «عکس امام مجتبی خامنهای با این اثر انگشتها، مُهر تایید ملت ایران بر انتخاب ایشان است. یعنی میخواهیم بگوییم همه ما به ایشان رأی دادهایم چون اعضای مجلس خبرگان، منتخب مردم هستند. درواقع خودِ ما به طور غیرمستقیم، آیتالله سید مجتبی خامنهای را بهعنوان رهبر انتخاب کردهایم. حالا هم آمدهایم بگوییم خونمان و جانمان را برای وطن و رهبرمان میدهیم. انشاءالله در کنار امام مجتبی خامنهای، انتقام خون رهبر شهیدمان را خواهیم گرفت.»
خبری که داغ برادر شهیدم را تسکین داد…«۱۰ روز است عزاداریم؛ هم برای رهبر عزیز و هم برای برادر شهیدمان. بعد از آن روزهای سخت، تازه از سحر امروز بود که دلمان آرام گرفت…» حاج خانمی که عصا به دست در مراسم حاضر شده، همینقدر ساده و بیادعا از شهادت برادرش، «عباس خانجانی»، در جنگ تحمیلی رمضان میگوید؛ کهنهسرباز گمنامی که فراق رهبرش را تاب نیاورد و ۲ روز بعد از او به شهادت رسید. میپرسم: چرا؟ مگر چه اتفاقی افتاده که میگویید حتی داغ شهادت برادرتان را هم تسکین داده؟ «فاطمه خانجانی» میگوید: «اتفاق مهم این است که دوباره نعمت ولایت بر سر ما گسترده شده. ما فقط زیر سایه ولایت است که میتوانیم در امنیت و آرامش باشیم.
واقعیت این است که ما همیشه بعد از هر فتنه، منتظر پیام حضرت آقا بودیم. لحظهشماری میکردیم آقا با صحبتهایشان، به ما قوت قلب و آرامش بدهند. به همین خاطر در این روزها، جای خالی آقا، سنگینتر از هر داغ دیگری بود. و حالا چند ساعت است که یک خامنهای دیگر، رهبر ما شده که تماشای چهرهاش، خاطرات حضرت آقا را برای ما تداعی میکند. مگر میشود خوشحال و شاکر نباشیم؟»
حاج خانم مکثی میکند و اتفاق عجیب و شیرین دیگری که در این ساعات تجربه کرده را اینطور برایمان روایت میکند: «ما که اصلا آقا سید مجتبی خامنهای را ندیدهایم. اما در همین چند ساعت، طوری مهر ایشان به دلمان افتاده که باورکردنی نیست. میدانید، ما کمکم داریم رهبر جدیدمان را میشناسیم. ما اصلا خبر نداشتیم ایشان جبهه رفته، در علوم دینی در بالاترین سطح تحصیل و تدریس کرده و یک مجتهد بزرگ است. واقعا تعجب میکنیم ایشان که فرزند شخصیت اول کشور بودند و چنین کارنامه پرباری داشتند، چطور در تمام این سالها در گمنامی زندگی کردند! واقعا باید برای نعمت وجود ایشان، خدا را شکر کنیم.»
با خون خود نوشتیم: یا مرگ یا خامنهایکمی پایینتر از دانشگاه تهران، ازدحام جمعیت در پیادهرو، شاخکهایم را حساس میکند. بعضی از خانمها و آقایان و بچهها که با دستهای قرمزرنگ از دل آن جمعیت بیرون میآیند، کنجکاویام بیشتر تحریک میشود. از یکی از خانمها میپرسم: اونجا چه خبره؟ لبخندبرلب میگوید: «مردم دارند با ثبت دلنوشتههایشان، با حضرت آقا سید مجتبی خامنهای عهد میبندند.»تازه توجهم به بنر نصب شده روی نردههای سبزرنگ و نوشته رویش جلب میشود: «عهد و پیمان با امام مجتبی خامنهای.»
راز دستهای قرمز رنگ هم برایم معلوم میشود. بعضیها خوشذوقی به خرج دادهاند و با آغشته کردن دستشان به رنگ قرمز و ثبت اثر آن روی بنر سفید، وفاداریشان به امام مجتبی خامنهای تا آخرین قطره خون را اعلام کردهاند. و چه صحنه شگفتانگیزی رقم زده اجتماع دستهای قرمز…
خدا، محبت این آقا را در آب ریخته…!تا میپرسم: برای بیعت با رهبر جدید، روی این بنر چه نوشتید؟ «مهرناز سلیمانی» فوری میگوید: «نوشتم: جانم فدای رهبر.» حرارت جملهاش را در قلبم حس میکنم. میگویم: این عشق به فردی که تا همین چند ساعت قبل نمیشناختیمش از کجا میآید؟ خانم جوان انگار جواب را از قبل در آستین داشته که با لبخندی شیرین میگوید: «قدیمیها میگفتند اگر خدا بخواهد مهر کسی را به دلها بیندازد، محبتش را در آب میریزد. بعد، مردم آن آب را میخورند و عاشقش میشوند. این درواقع، وعده خداست که گفته محبت اولیایش را به دل مردم میاندازد و وعده خدا همیشه حق است.»
بیعت میکنم یعنی هرچی شما بگید، من انجام میدم قدش به زحمت به بنر میرسد. با این حال، خودش را میان جمعیت جا میکند و حرف دلش را ثبت میکند. میخواهد خودش را از ازدحام بزرگترها رها کند که راهش را سد میکنم و میگویم: چی نوشتی؟ «محمدعلی هادیپور» میگوید: «نوشتم: سلام آقا. من با شما بیعت میکنم.» به خیالم، چیزی شنیده و تکرار کرده. میگویم: من با شما بیعت میکنم یعنی چی؟ جوابش غرورانگیز است: «یعنی هرچی شما بگید، من انجام میدم.» میگویم: رهبر جدیدمون رو دوست داری؟ به تایید که سر تکان میدهد، میپرسم: چرا؟ میگوید: «چون شبیه آقای شهیدمونه و راه ایشون رو ادامه میده.»
به مسئولان بگویید ۲ نباید ۳ شودحاج آقا با فرزندان و نوههایش برای بیعت با امام خامنهای جوان آمده. تا از حس و حالش بعد از شنیدن خبر معرفی رهبر جدید میپرسم، میگوید: «خستگی و غصههای آن ۹ روز را از تنمان بیرون کرد.» حاج «حسین عباسپور» مکثی میکند و عر ض ارادتش به مقام ولایت را اینطور تکمیل میکند: «من از بهمن ۵۷ تا امروز همراه انقلابم و با هر سه رهبر جمهوری اسلامی ایران بیعت کردهام. این عشق و تبعیت از ولی فقیه را به بچهها و نوههایم هم یاد دادهام.»کهنهعاشق انقلاب اسلامی، یک حرف هم با مسئولان دارد: «بر تواضعهای دشمن تکیه کردن، ابلهی است/ پایبوس سیل، از پای افکند دیوار را… یعنی سیل وقتی میآید دیوار را میبوسد، از محبتش نیست بلکه میخواهد دیوار را از بیخ بکَنَد. مذاکره با آمریکا هم مثل همان سیل است. همه دنیا دیدند که دو بار در حال مذاکره بودیم که آمریکا به ما حمله کرد. از مسئولان انتظار داریم ۲ دیگر ۳ نشود.»
وقتی مهمانان یمنی، دست وطنفروشان را رو کردنداز راه رسیدن مرد دشداشهپوشی که یک خنجر در کمرش خودنمایی میکند، کافی است برای اینکه تمام دوربینها به سمت او بچرخند. «سید علی شرعی» و همسرش که برای زیارت حرم نورانی امام رضا(ع) از یمن به ایران آمدهاند، فرصت حضورشان در تهران را برای مشارکت در تجمع بیعت غنیمت شمردهاند. از دلیل این حضور که میپرسم، سید علی میگوید: «این بیعت، برای تمام مسلمانان و آزادگان جهان اهمیت دارد چون ادامه راه امام شهید، وابسته به این بیعت است.» میپرسم: وقتی خبر انتخاب آیتالله سید مجتبی خامنهای را شنیدید، چه حسی پیدا کردید؟ برادر یمنی با همان فارسی دست و پا شکسته و با لحن شیرینی میگوید: «دلمان خنک شد»…
میخواهم سؤال بعدی را بپرسم که صداهای مهیبی از محدوده پشت دانشگاه تهران، فضا را ملتهب میکند؛ ۱۳ صدای انفجار پیدرپی. هیچکس فرار نمیکند و لحظاتی بعد از اولین صدا، مردم شروع به شعار دادن میکنند. سید علی و همسر جوانش هم پیشاپیش مردم، فریاد میزنند: الله اکبر، الموت لإمریکا، الموت لإسرائیل… صداها که میخوابد، سید علی چیزی میگوید که بزدلی وطنفروشان خائنی را که به دشمن متجاوز دست دادهاند، بیش از پیش عیان میکند: «ببینید، هیچ انفجار و دودی وجود ندارد. این بمبها، فقط صدا دارد و برای ایجاد رعب و وحشت به کار میرود.»
میگویم: مردم یمن با مقاومت شجاعانهشان، پوشالی بودن هیمنه آمریکا و اسرائیل و همدستانشان را به همه دنیا نشان دادهاند. برادر یمنی، حرفم را تایید نمیکند! و در جواب میگوید: «ما از مردم ایران الگو گرفتهایم. مردم ایران ۴۷ سال است در مسیر مبارزه با استکبار جهانی ثابت قدم بودهاند. این خط، خط امام حسین(ع)، خط امام خمینی و خط امام خامنهای است…»وقت خداحافظی که میرسد، جملات پایانی سید علی شرعی، میشود حسن ختام گزارش تجمع بیعت: «ایران و یمن، یکی هستند. همه ما برای نابودی مستکبران و ظالمان مبارزه میکنیم. میدانید، ما معتقدیم شمشیر ذوالفقار امیرالمومنین(ع) دو لبه دارد؛ یکی ایران و دیگری یمن.»
انتهای خبر/
بدون نظر! اولین نفر باشید