«بدنام» توانست مخاطبان زیادی را با خود همراه کند، اما این استقبال لزوماً به معنای قصهگویی منسجم یا کیفیت بالای ساخت نیست؛ همانطور که بحثبرانگیز بودن یک سریال هم بهتنهایی نمیتواند نشانه ضعف آن باشد.
فصل نخست سریال «بدنام» پس از ۲۷ قسمت و با گذشت حدود شش ماه از آغاز پخش، سرانجام به پایان رسید. سریالی که در این مدت توانست مخاطبان زیادی را جذب کند و به همان اندازه که پربیننده بود، بحثبرانگیز هم شد. سبک دیالوگنویسی حامد عنقا، ریتم روایت و عبور از برخی خط قرمزهای مرسوم، «بدنام» را با نقدهای مثبت و منفی فراوانی روبهرو کرد. حالا که قصه به پایان رسیده، احتمالا میتوان سه نقد اساسی را با دست باز مطرح کرد. با ما همراه باشید.
ریتم کند داستان در قسمتهای پایانی
یکی از انتقادهای پرتکرار به «بدنام»، به ریتم داستان برمیگردد. برخی مخاطبان معتقدند از قسمتهای ۱۷ و ۱۸ به بعد، اتفاق چندان مهمی در سریال رخ نداد و قصه با کندی پیش رفت؛ بهطوری که گاهی باید دو یا سه قسمت منتظر میماندند تا اتفاق تازهای رخ دهد و داستان کمی جلو برود. این انتقاد تا حدی قابلقبول است. وقتی مخاطب چند ماه یک سریال را دنبال میکند، انتظار دارد در هر قسمت اتفاقی بیفتد که او را برای ادامه تماشا مشتاق نگه دارد. با این حال، نباید فراموش کرد که «بدنام» یک ملودرام است و کشوقوسهای داستانی و عاطفی، بخش جداییناپذیر این ژانر به شمار میروند. بنابراین، نمیتوان صرفاً به دلیل کند شدن روند اتفاقات، این ایراد را مختص «بدنام» دانست. مسئله اصلی این است که آیا این کشوقوسها به پیشرفت قصه کمک میکنند یا فقط زمان روایت را طولانیتر میکنند.
دیالوگهای اغراقآمیز حامد عنقا
دومین نقد به سبک دیالوگنویسی حامد عنقا برمیگردد؛ دیالوگهایی که گاهی بیش از اندازه اغراقآمیز و گلدرشتاند و چندان به گفتوگوهای روزمره آدمها شباهت ندارند. این ویژگی بهخصوص در صحنههای عاشقانه «بدنام» بیشتر به چشم میآید؛ جایی که شخصیتها بهجای حرف زدن با زبانی طبیعی، جملاتی میگویند که انگار برای تأثیرگذاری بیشتر نوشته شدهاند. با این حال، این شیوه تازهای در آثار عنقا نیست. در سریالهای قبلی او، به طور ویژه مثل «آقازاده» و «گناه فرشته»، هم میشد همین جنس دیالوگنویسی را دید. به نظر میرسد این اغراق در بیان احساسات، به بخشی از سبک او تبدیل شده است؛ سبکی که ممکن است برای گروهی از مخاطبان تصنعی باشد، اما گروه دیگری را جذب کند. استقبال از «بدنام» هم نشان میدهد این شیوه دستکم مانع ارتباط بخش قابلتوجهی از مخاطبان با سریال نشده؛ هرچند پربیننده بودن یک اثر، لزوماً به معنای بینقص بودن آن نیست.
جابهجایی خط قرمزها در «بدنام»
سومین انتقاد، به صحنههایی مربوط میشد که از نگاه برخی منتقدان، از خط قرمزهای مرسوم در سریالهای ایرانی عبور میکردند. «بدنام» در اوایل پخش با توقفی در انتشار روبهرو شد و پس از مدتی پخش آن از سر گرفته شد. در ادامه نیز صحنههایی مانند همنشینی یلدا و اسماعیل، بوسه بر عکس و بخشهایی از ورزش کردن یلدا با پوششهای متفاوت، بحثهایی را درباره حدود نمایش در شبکه خانگی به راه انداختند. برخی منتقدان دلواپس، این صحنهها را مصداق عبور از خطوط قرمز میدانستند؛ اما از سوی دیگر، میتوان گفت «بدنام» در نمایش بعضی موقعیتها به زندگی واقعی نزدیکتر شده است. بسیاری از رفتارها و روابطی که در واقعیت وجود دارند، در آثار نمایشی کمتر به تصویر کشیده میشوند و همین موضوع گاهی فاصله میان داستان و زندگی روزمره را بیشتر میکند. البته نزدیک شدن به واقعیت هم بهتنهایی برای دفاع از هر صحنهای کافی نیست؛ مهم این است که این موقعیتها چه نقشی در پیشبرد داستان دارند و تا چه اندازه به شخصیتپردازی کمک میکنند.
در نهایت، پربیننده شدن «بدنام» را نمیتوان بهمعنای موفقیت آن در تمام جنبههای فنی و روایی دانست. نقدهای جدی با پایان سریال همچنان پابرجا ماندهاند. «بدنام» توانست مخاطبان زیادی را با خود همراه کند، اما این استقبال لزوماً به معنای قصهگویی منسجم یا کیفیت بالای ساخت نیست؛ همانطور که بحثبرانگیز بودن یک سریال هم بهتنهایی نمیتواند نشانه ضعف آن باشد.
پایان گزارش/