تاریخ خاورمیانه در هفت دهه گذشته، تاریخ تقابل سه عنصر بههمپیوسته بوده است: حاکمیت ملی، کنترل گلوگاههای راهبردی و توانایی تبدیل قدرت نظامی به دستاورد سیاسی و اقتصادی. از ملیشدن کانال سوئز به دست جمال عبدالناصر در سال ۱۹۵۶ تا مناقشه امروز ایران و ایالات متحده بر سر خلیج فارس و تنگه هرمز، یک پرسش اساسی همواره باقی مانده است: آیا کشوری که در میدان نبرد هزینههای سنگین میپردازد، میتواند آن هزینهها را به امنیت پایدار، استقلال اقتصادی و نظم سیاسی مطلوب خود تبدیل کند؟
مقایسه مصر ناصر با ایران معاصر از این جهت اهمیت دارد که هر دو تجربه در محیطی شکل گرفتند که قدرتهای خارجی برای حفظ نفوذ خود از ابزارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی استفاده کردهاند. بااینحال، این دو تجربه تفاوتهای مهمی نیز دارند: مصر در دهه ۱۹۵۰ عمدتاً با ارتش کلاسیک، ائتلافهای منطقهای و مسئله کانال سوئز روبهرو بود؛ ایران امروز، علاوه بر مردم شجاع و جانفدای خود و نیروهای متعارف، بر موشکها، پهپادها، بازدارندگی نامتقارن، شبکه متحدان منطقهای و ظرفیتهای هستهای غیرتسلیحاتی تکیه دارد.
برای آنکه این مقایسه از سطح شعار فراتر برود، باید میان پیروزی نظامی، موفقیت راهبردی، دستاورد دیپلماتیک و منفعت اقتصادی تفاوت گذاشت. همچنین، خسارات واردشده به پایگاههای آمریکا در کشورهای حاشیه خلیج فارس و اهداف آمریکایی و اسرائیلی در جریان جنگ، با وجود محدودیتهای خبری و انتشار قطرهچکانی اطلاعات رسمی، باید در ارزیابیها لحاظ شود؛ بهویژه آنکه برخی تحلیلگران سیاسی و نظامی آمریکایی و اروپایی نیز درباره ابعاد این خسارات اظهارنظر کردهاند.
در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶، جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، ملیشدن شرکت کانال سوئز را اعلام کرد؛ شرکتی که در اختیار بریتانیا و فرانسه بود. این تصمیم تنها یک اقدام اقتصادی نبود، بلکه اعلام پایان بخشی از نظم استعماری قدیم و مطالبه حق یک کشور برای کنترل منابع و زیرساختهای راهبردی خود به شمار میرفت. این اقدام نقطهای بود که حاکمیت اقتصادی به قدرت ژئوپولیتیکی تبدیل شد. درآمد کانال نیز میتوانست در تأمین مالی طرح توسعه سد اسوان و صنعتیسازی مصر نقش داشته باشد، اما پاسخ لندن و پاریس، همراه با اسرائیل، مداخله نظامی بود.
نیروهای اسرائیلی در اکتبر ۱۹۵۶ وارد صحرای سینا شدند و نیروهای بریتانیا و فرانسه نیز با هدف اعلامی جداسازی طرفین و کنترل منطقه کانال وارد عمل شدند؛ طرحی که در واقع با هماهنگی قبلی سه طرف شکل گرفته بود. مصر از نظر نظامی خسارات سنگینی متحمل شد، اما فشار ایالات متحده، مخالفت شوروی، موضع سازمان ملل و هزینههای مالی و سیاسی جنگ، بریتانیا و فرانسه را به عقبنشینی وادار کرد. کانال سوئز در سال ۱۹۵۷ دوباره بازگشایی شد و حاکمیت مصر بر آن تثبیت گردید.
درس نخست سوئز این بود که شکست در میدان نبرد لزوماً به معنای شکست سیاسی نیست؛ اما موفقیت سیاسی نیز بدون محاسبه هزینههای اقتصادی و ظرفیت اداره کشور، بهتنهایی تضمینکننده توسعه نخواهد بود.
سوئز و هرمز؛ شباهت در اهمیت، تفاوت در ماهیت
کانال سوئز و تنگه هرمز از نظر اهمیت راهبردی به یکدیگر شباهت دارند، اما از نظر ماهیت تفاوت اساسی میان آنها وجود دارد. سوئز آبراهی مصنوعی در قلمرو مصر است و درآمد مستقیم عبور کشتیها، کنترل اداری و بهرهبرداری اقتصادی از آن، بخشی از منافع ملی مصر به شمار میرود. تعطیلی کانال، علاوه بر مختلکردن تجارت میان آسیا و اروپا و افزایش هزینه حملونقل، درآمد ملی مصر را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
هرمز، در مقابل، تنگهای طبیعی میان ایران و عمان است که اهمیت آن از موقعیت جغرافیایی، عبور نفت و گاز و وابستگی بازارهای جهانی به امنیت کشتیرانی ناشی میشود. ایران بر ساحل شمالی این تنگه تسلط جغرافیایی دارد، اما پیش از حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی، اساساً به دنبال مالکیت انحصاری منطقه یا مدیریت یکجانبه عبورومرور کشتیها نبود. از نگاه اینجانب، سیاستهای آمریکا و فشارهای نظامی آن، ایران را بیش از گذشته به استفاده از ظرفیت راهبردی هرمز بهعنوان اهرم بازدارندگی و چانهزنی سوق داده است.
تفاوت اقتصادی این دو نیز تعیینکننده است. مصر از محل عوارض کانال درآمد مستقیم به دست میآورد، اما ایران در هرمز بیش از آنکه از عوارض عبور کشتیها درآمد کسب کند، از موقعیت ژئوپولیتیکی تنگه بهعنوان اهرم بازدارندگی و قدرت چانهزنی بهره میگیرد. البته این اهرم میتواند دوطرفه عمل کند؛ زیرا ناامنی پایدار در هرمز، ضمن افزایش قیمت انرژی، صادرات نفت و گاز منطقه، تجارت ایران و هزینههای واردات را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
از همینرو، ارزش راهبردی هرمز را نمیتوان صرفاً با تعداد کشتیهای متوقفشده یا افزایش موقت قیمت نفت سنجید؛ معیار اصلی آن است که آیا این موقعیت به ترتیبات امنیتی پایدار، کاهش تهدیدها و منافع اقتصادی قابل حفظ تبدیل میشود یا خیر.
از یمن ناصر تا یمن محور مقاومت:
مسئله مهم در دوران ناصر، فاصله میان قدرت نمادین و ظرفیت واقعی دولت بود. مصر میخواست همزمان رهبر جهان عرب باشد، در منازعه با اسرائیل دست بالا را پیدا کند، تحولات یمن را شکل دهد و نفوذ عربستان و متحدان غربی آن را محدود سازد. این اهداف فشار زیادی بر ارتش و اقتصاد مصر وارد کردند.
ناصر به همین دلایل وارد جنگ داخلی یمن شد و در اوج مداخله، شمار نیروهای مصری مستقر در این کشور به حدود ۷۰ هزار نفر رسید. پژوهشهای تاریخی، این مداخله را یکی از عوامل فرسایش توان نظامی و اقتصادی مصر و تشدید رقابتهای منطقهای میدانند. مصر با ارتشی بزرگ وارد محیطی دشوار شد که در آن جغرافیای کوهستانی، شبکههای قبیلهای، حمایت خارجی از طرفهای درگیر و شناخت ناکافی از مناسبات محلی، برتری نظامی را محدود میکرد. افزایش شمار نیروها نیز بهخودیخود راهحل سیاسی ایجاد نکرد.
امروز نیز یمن، در پیوند با معادلات ژئوپولیتیکی سوئز و هرمز، یکی از کانونهای مهم منازعه منطقهای است. تفاوت بنیادین دو تجربه در آن است که مداخله ناصر در یمن، پروژهای ناسیونالیستی برای گسترش جمهوریخواهی عربی بود؛ اما حمایت ایران از نیروهای یمنی در چارچوب محور مقاومت، بخشی از راهبرد منطقهای مقابله با نفوذ آمریکا و رژیم صهیونیستی، تقویت بازدارندگی و ایجاد پیوند میان جبهههای مقاومت در معادلات امنیتی غرب آسیاست.
این تجربه برای هر قدرت منطقهای، از جمله ایران، اهمیت دارد. توانایی اثرگذاری بر یک منازعه با توانایی پایاندادن به آن تفاوت دارد. ممکن است کشوری در یک جبهه نفوذ قابلتوجهی به دست آورد، اما گسترش همزمان تعهدات نظامی و سیاسی میتواند منابع لازم برای اولویتهای اصلی آن را فرسوده سازد. مداخله طولانی در یمن، مشکلات هماهنگی و آمادگی نظامی و تصمیمهای راهبردی نادرست، همگی در تحلیل شکست مصر اهمیت دارند؛ هرچند نمیتوان تمام علل این شکست را به یک عامل نسبت داد.
این همان نقطهای است که باید میان «حضور در جنگ» و «اثرگذاری بر نتیجه جنگ» تمایز قائل شد. حضور سیاسی یا نظامی در یک منازعه، حتی اگر از حمایت عمومی برخوردار باشد، تا زمانی که با آمادگی عملیاتی، اطلاعات دقیق، فرماندهی مؤثر و هدف سیاسی روشن همراه نشود، الزاماً قدرت بازدارندگی ایجاد نمیکند.
این الگو برای تحلیل ایران نیز اهمیت دارد: معیار موفقیت تنها میزان خسارت واردشده به دشمن نیست، بلکه باید دید جنگ چه تغییری در امنیت ملی، تحریمها، آزادی عمل اقتصادی و امکان دستیابی به توافقهای پایدار ایجاد میکند.
از ناسیونالیسم عربی تا الگوی مقاومت اسلامی:
تفاوت بنیادی الگوی ناصری و الگوی مقاومت اسلامی را میتوان چنین توضیح داد: الگوی ناصری بر ارتشهای ملی، دولت مرکزی، ناسیونالیسم عربی، وحدت سیاسی و حمایت دولتی از جنبشهای منطقهای تکیه داشت. در مقابل، الگوی مقاومت اسلامی بر شبکهای از بازیگران دولتی و غیردولتی، ملتهای اسلامی رنجدیده، فلسطینیان بیپناه، شیعیان و مسلمانان لبنان، حوثیهای یمن و دیگر آزادیخواهان آگاه استوار است و مبانی اعتقادی خود را، از جمله، در آیه شریفه زیر میجوید:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ» (سوره فتح، آیه ۲۹).
این الگو با پراکندگی جغرافیایی بازیگران و امکان اعمال فشار همزمان در چند جبهه شناخته میشود. چنین ساختاری در برخی شرایط، امکان ادامه نبرد را حتی در صورت برتری هوایی دشمن فراهم میکند؛ زیرا نابودی یک پایگاه یا شکست یک یگان، لزوماً به معنای ازبینرفتن کل ظرفیت عملیاتی شبکه نیست.
بااینحال، مقاومت را باید نه صرفاً بر مبنای تعداد عملیاتها، بلکه با توجه به نتایج قابلاندازهگیری سنجید. از دیدگاه اینجانب، دستاوردهای این رویکرد در حوزه بازدارندگی و اثرگذاری منطقهای، در مقایسه با هزینههای اقتصادی و اجتماعی آن، قابلتوجه و ارزشمند بوده است.
قدرت موشکی، پایگاههای آمریکا و بازدارندگی ایران: مقایسه ایران امروز با مصر دوران ناصر، زمانی معنادار میشود که به تفاوت ابزارهای قدرت توجه کنیم. مصر در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ عمدتاً بر نیروی زمینی و هوایی متعارف، اتحادهای سیاسی و ارتشهای عربی تکیه داشت. ایران امروز، علاوه بر مردم اصیل و وطندوست خود، نیروهای متعارف، ظرفیت موشکی و پهپادی، موقعیت جغرافیایی در خلیج فارس، شبکه شرکای منطقهای و برنامه هستهای را نیز در محاسبات بازدارندگی وارد کرده است. بنابراین، جنگ کنونی را نمیتوان صرفاً با الگوی جنگهای کلاسیک مصر و اسرائیل تحلیل کرد.
در این منازعه، چند عرصه به یکدیگر پیوند خوردهاند: توان موشکی، امنیت کشتیرانی، زیرساختهای نظامی، برنامه هستهای، فشار اقتصادی، متحدان منطقهای و دیپلماسی.
ایران در جریان دو جنگ اخیر به اهدافی در منطقه، از جمله پایگاههای نظامی آمریکا، حمله کرده است. گزارش کتابخانه مجلس عوام بریتانیا ن نیز از حملات تلافیجویانه ایران به پایگاههای آمریکا و اهداف نظامی و غیرنظامی در کشورهای منطقه خبر میدهد. این تحول یک واقعیت راهبردی را برجسته میکند: حضور نیروهای آمریکایی در کشورهای خلیج فارس، با وجود برخورداری از فناوری پیشرفته، آنها را از خطر حملات موشکی و پهپادی مصون نمیسازد. هزینه حفاظت از پایگاهها، سامانههای رهگیری، نیروهای مستقر و مسیرهای پشتیبانی نیز میتواند در محاسبات واشنگتن اثر بگذارد.
توان موشکی ایران یکی از عناصر مهم تفاوت آن با مصر دوران ناصر است. موشکهای بالستیک، موشکهای کروز و پهپادهای تهاجمی، امکان واردکردن ضربه از فاصله دور را فراهم میکنند و میتوانند هزینه حمله به ایران را افزایش دهند.
هرچند حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی، از جمله زیرساختها و تجهیزات مرتبط با برنامه موشکی ایران را هدف قرار دادهاند، وضعیت واقعی ظرفیت موشکی و پهپادی ایران پس از این حملات، بمراتب به روزتر و مجهز تر شده است. از این منظر، وجود پایگاههای موشکی و توان تولید داخلی میتواند هزینه حمله به ایران را افزایش دهد و ظرفیت پاسخگویی را حفظ کند. از دیدگاه اینجانب، قدرت موشکی ایران تاکنون در ایجاد بازدارندگی و تغییر محاسبات طرف مقابل نقش داشته و اکنون نیز یکی از مؤلفههای اصلی قدرت چانهزنی کشور در مسیر دیپلماسی برای دستیابی به توافقی پایدار محسوب میشود.
ظرفیت هستهای؛ اهرم مذاکره و بازدارندگی: پرونده هستهای ایران از تفاوتهای مهم این منازعه با تجربه مصر است. مصر در دوران ناصر از کانال سوئز و موقعیت نظامی خود بهعنوان اهرم قدرت استفاده میکرد؛ اما ایران، علاوه بر موقعیت جغرافیایی و توان نظامی، با مسئله ظرفیت غنیسازی اورانیوم نیز روبهروست.غنیسازی اورانیوم تا سطح ۶۰ درصد، بهخودیخود به معنای در اختیار داشتن سلاح هستهای نیست؛ زیرا تولید سلاح به مواد شکافتپذیر با مشخصات لازم، طراحی تسلیحاتی و مراحل فنی دیگری نیاز دارد. بااینحال، از دیدگاه راهبردی، ظرفیت هستهای ایران یکی از عوامل مؤثر در محاسبات طرفهای مذاکرهکننده است.
اینجانب معتقدم در صورت استمرار فشارهای سیاسی، نظامی و اقتصادی دشمن، احتمال بازنگری ایران در محاسبات هستهای خود را نمیتوان از معادلات راهبردی کنار گذاشت؛ هرچند تصمیم درباره آزمایش هستهای یا حرکت به سوی تسلیحاتیشدن، موضوعی جداگانه با پیامدهای امنیتی و بینالمللی گسترده است.
هرمز؛ اهرم قدرت یا منشأ هزینههای متقابل؟
اهمیت راهبردی هرمز برای همگان آشکار است، اما گذشت زمان میتواند محدودیتهای این اهرم را نیز نمایان سازد. اگر ایران بتواند از موقعیت جغرافیایی خود برای افزایش هزینه عملیات نظامی علیه کشور استفاده کند، این موقعیت به قدرت چانهزنی تبدیل میشود. در مقابل، تداوم ناامنی دریایی میتواند به کاهش صادرات منطقه، افزایش هزینه بیمه و حملونقل، فشار بر درآمد ارزی، آسیب به تجارت جهانی و تشدید حضور نظامی قدرتهای خارجی منجر شود.
در اینجا تفاوت سوئز و هرمز دوباره اهمیت پیدا میکند. مصر توانست پس از بحران ۱۹۵۶، اداره مستقیم کانال و درآمد حاصل از آن را حفظ کند؛ اما ایران در هرمز با محیطی روبهروست که در آن منافع کشورهای ساحلی، حقوق بینالمللی دریاها، حضور نیروهای خارجی و وابستگی اقتصاد جهانی به امنیت کشتیرانی همزمان عمل میکنند. بنابراین، موفقیت راهبردی در هرمز را باید در توانایی ایجاد نظمی امنیتی و پایدار جستوجو کرد؛ نظمی که در آن امنیت ایران تأمین شود، خطر حمله کاهش یابد و عبورومرور و تجارت دریایی به منبعی دائمی برای بحران تبدیل نشود.
معیارهای واقعی سنجش موفقیت در جنگ: در تحلیل ژورنالیستی جنگ، یک خطای رایج آن است که موفقیت را با تعداد حملات، میزان خسارت دشمن، وسعت عملیات یا شدت شعارها برابر بدانیم. تاریخ مصر نشان میدهد که این شاخصها بهتنهایی کافی نیستند. برای ارزیابی هر جنگ، از سوئز تا هرمز، دستکم پنج معیار لازم است:
۱. حفظ حاکمیت: آیا کشور توانسته استقلال تصمیمگیری و کنترل سرزمین و منابع خود را حفظ کند؟
۲. بازدارندگی: آیا هزینه حمله مجدد برای دشمن افزایش یافته و احتمال تکرار جنگ کاهش پیدا کرده است؟
۳. دستاورد سیاسی: آیا اهداف اعلامشده به توافق، تضمین امنیتی یا تغییر قابلسنجش در رفتار طرف مقابل منجر شدهاند؟
۴. پایداری اقتصادی: آیا هزینه جنگ با توان اقتصاد کشور سازگار بوده و امکان بازسازی، سرمایهگذاری و بهبود معیشت حفظ شده است؟
۵. امنیت انسانی: آیا دستاوردهای نظامی به کاهش تلفات، حفاظت از غیرنظامیان و جلوگیری از گسترش بحران کمک کردهاند؟
از دیدگاه اینجانب، جمهوری اسلامی ایران با وجود همه هجمههای خارجی و برخی فشارهای داخلی، در چهار معیار نخست و پنجم، بهویژه در حوزه حفظ حاکمیت و تداوم ظرفیت بازدارندگی، دستاوردهای ویژه ای داشته است و دشمن تاکنون به اهداف اعلامشده خود نرسیده است.
در مقابل، دولت در تأمین معیشت مردم سرافراز و شجاع ایران، با وجود برخورداری از ابزارهای اقتصادی، بهدرستی عمل نکرده است. بهخصوص تغییر مبنای تأمین کالاها و خدمات اساسی از ارز ترجیحی به ارز آزاد، با وعده تأمین قطعی کالاهای اساسی از محل منابع حاصل از این تغییر، مشکلات جدی برای مردم ایجاد کرده است. ضروری است دولت خدمتگزار در این زمینه سیاست خود را بهصورت اساسی بازنگری کند تا هزینههای فشار خارجی و تحولات اقتصادی، بیش از این بر دوش مردم قرار نگیرد.
جمعبندی؛ قدرتی که باید به آینده تبدیل شود: ایران امروز با شرایطی متفاوت از مصر دوران ناصر روبهروست. توان موشکی و پهپادی، موقعیت تنگه هرمز، ظرفیتهای هستهای و شبکه شرکای منطقهای، ابزارهایی هستند که در محاسبات امنیتی آمریکا و دیگر بازیگران منطقه نقش دارند. در عین حال، حملات مستقیم، خسارت به زیرساختها، فشار اقتصادی، ناامنی دریایی و ابهام درباره وضعیت واقعی برخی ظرفیتهای نظامی و هستهای، هزینههای سنگینی ایجاد میکنند.
مقایسه تاریخی این دو تجربه یادآور میشود که قدرت واقعی زمانی تثبیت میشود که توان دفاع از کشور، حفظ استقلال تصمیمگیری، جلوگیری از جنگهای فرسایشی، بازسازی اقتصاد و دستیابی به توافقهای پایدار در یک راهبرد واحد قرار گیرند. معیار نهایی دستاورد، نه صرفاً آن چیزی است که در میدان جنگ به دست میآید، بلکه آن چیزی است که پس از جنگ برای امنیت، استقلال، اقتصاد و آینده نسلهای بعدی باقی میماند.
اسدالله غلامپور
عضو شورای مرکزی جبهه ایران اسلامی